تبلیغات
دروس مرمت و معماری - از زندگی...
شنبه 22 فروردین 1394

از زندگی...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،





امروز دوستی پیامی برام گذاشته بود و نوشته بود که برای اولین بار به نوشتار من سر زده. و بخش قاب زندگی و نوشته های من از... رو خونده بود. حسش رو گفته بود و من خوشحال از اینکه همونی بود که من دوست داشتم باشه. اما یادم اومد که خیلی وقته دیگه ننوشتم. از خودم. از گذشته. از حس و حال هام. و چقدر بد ه.


البته نوشتن، به زور نمیشه. منظورم "زور محیط و بیرون" نیست. منظورم توی خود آدمه. یعنی اگه دلت به نوشتن نباشه، خودت رو هم بکشی، نوشته ت خوب نمیشه و به دل هم نمیشینه. و بر عکسش هم صادقه. یعنی اگه از دل بنویسی، هر چند ضعیف و بی قاعده هم باشه باز به دل میشینه.

الان ساعت 7و نیمه. غروب شده. اومدم شرکت تا تنها کمی فکر کنم. از پنجره صدای قرآن پیش از اذان میاد. هوا گرم شده و حس و حال محل شرکت، دقیقا حس و حال محله های قدیمه و با اصالته.

همسایه مون کتابفروشی داره. کنارش هم یه خوارو بار فروشیه. اذان که میگن بدون بستن مغازه، دو تا صندوق نوشابه رو میزارن جلوی در ورودی و میرن نماز. عصرها هنوز جلوی مغازشون پاتوق میشه. پاتوق البته از نوع دلنشینش. با آدمای پا به سن گذاشته که حرف و حرکاتشون نا زیبا نیست. 


...  و باز من و حس های غریب گذشته... دلتنگی برای فضا و زمانی که شاید خیلی هاش رو اصلا تجربه نکردم. 
و باز من و...
       و باز من و ...


یزد. کوچه حنا. ساعت 7و40. 22 فروردین 94


هدایت به بالای